|
نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
|
|
||
|
خواندنی نیستم... سکوت کرده ام. می دانم که عادت نداری. اینگونه مرا نمی شنوی. حساس ترین جای نگاهت می دانی کجا بود؟ درست همانجا که من ذوب می شدم و تو با تفکر می گفتی: " چه هوای سردی.... سوز می آید... پرده ها را بکش." چه آهسته گوش به زنگ می شدی، درست بر همان حرفایی که ساده ترین بود انجامش. چه تلخ بود قهوه ای که با تو خوردم... چرا مزه مزه اش کردم؟ چرا؟ صندلی ها ... بوی تند هر نبودنی را فریاد می زنند؛ چه خاموش می شنوم خودم را. راستی گل ها هم ارزش دارند هنوز؟؟؟ مگر می شد نوشت؟ دست هایم یخ کرده بود... مگر می شد نوشت؟ بغض داشتم! دور شدم از همه ی خط خطی ها تا خط نخورم. راستی! در تمامی این لحظات بودم...خاموش. روزگار درسم داد و من گرفتم...سخت بود... بزرگ شدم.... دارم بزرگ می شوم. آنقدر که خودم هم باورم نشد! راستی....سلام!
در گوش هایم زنگ زد صدای تو! مسافروار آمدی و چمدانت را نگذاشتی که باز کنم. گفتی: "برای رفتن آمده ام!" ... هنوز چمدانت گوشه ی اتاق خاک می خورد. راستی! چرا بازش نکردی؟ ترسیدی از ماندن؟ برفرض که باز می کردی و همه اش را می گذاشتی بچینم با دست هایم. مگر نمی دانستی یک چمدان باز شده هیچکسی را نمی تواند نگه دارد؟ من طرف چمدانت نمی روم...راحت باش. |
درباره وبلاگ
شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید موضوعات
آرشيو وبلاگ
|
||