|
نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
|
|
||
|
مگر می شد نوشت؟ دست هایم یخ کرده بود... مگر می شد نوشت؟ بغض داشتم! دور شدم از همه ی خط خطی ها تا خط نخورم. راستی! در تمامی این لحظات بودم...خاموش. روزگار درسم داد و من گرفتم...سخت بود... بزرگ شدم.... دارم بزرگ می شوم. آنقدر که خودم هم باورم نشد! راستی....سلام!
در گوش هایم زنگ زد صدای تو! مسافروار آمدی و چمدانت را نگذاشتی که باز کنم. گفتی: "برای رفتن آمده ام!" ... هنوز چمدانت گوشه ی اتاق خاک می خورد. راستی! چرا بازش نکردی؟ ترسیدی از ماندن؟ برفرض که باز می کردی و همه اش را می گذاشتی بچینم با دست هایم. مگر نمی دانستی یک چمدان باز شده هیچکسی را نمی تواند نگه دارد؟ من طرف چمدانت نمی روم...راحت باش.
ماسیده اند سرانگشتانم مگر در آدم نبودن که اینچنین غریبانه مرا می نگرید؟ آی... بگذارید بنوشم ای از خدا بی خبرها! من دقیقا همان کسی هستم که می هراسید باشد ... چون می هراسید باشید! آری! من همان نگاهی هستم که رسوایتان می کند. شاید زیادی عریانم!!!!!!! به جرات می توانم بگویم شما از خدا بی خبرید! چون خود خدا به من گفت. و شما دیوانه وار مرا می نگرید و من دیوانه وار شما را. بیایید عین دو دیوانه ی عاقل از کنار هم گذر کنیم و سر هم را نشکنیم. چرا نمی فهمید من با حرف هایتان کلافه می شوم؟ عقلتان را سر من جار نزنید... صراحتا می گویم: نمی پسندم! چون خود خدا به من گفت: میمون بازی بسه! آدم باش. راستی : نمی خواهید آدم شوید؟ |
درباره وبلاگ
شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید موضوعات
آرشيو وبلاگ
|
||