نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥ :: ٢:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : نیستا

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

روزی پسربچه ای در حین بازی با یک گلدان باارزش دستش درون آن گیر کرد و هر چقدر تلاش کرد نتوانست دستش را از  آن درآورد. پدرش هم به کمک او آمد و تلاشهای وی نیز

 

 بی اثر ماند. پدر گفت که انگشتانت را باز کن و آرام دستت را بیرون بیاور. ولی پسر در جواب گفت نمی توانم چرا که اگر این کار را بکنم ، سکه ای که درون مشتم است ، رها

 

می شود.

 

اکثر ما در زندگی روزمره شبیه این پسربچه هستیم. آنقدر درگیرحفظ  سکه بی بهای درون انگشتانمان هستیم که  نمی توانیم آزادی را بپذیریم. ای کاش این سکه ناقابل را رها سازیم و اجازه دهیم خداوند خود عنان زندگی ما را به دست گیرد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستانی از دکتر بیلی گراهام

 

مترجم: نیستا 



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed