نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ :: ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : نیستا

 

مادرم همش می خندید

توی روزای بهاری

توی دستای نجیبش

افتاده بود گل قالی

مادرم گله نمی کرد

از  نبود روزگارش

هی می گفت خدا بزرگه

اون بخواد خودش می یادش

شبا توی آسمونش

دل می داد به یه ستاره

گوله گوله اشکای اون

داره تو خونه می باره

مادرم می گفت نترسید

بگذرید برید پیاده

نباید وقتو تلف کرد

شاید این جاده خرابه

مادر من مادر من

مادر قشنگ و نازم

کاش می شد واسه نگاهت

قصر شیشه ای بسازم

 

 



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed