نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ :: ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : نیستا

 

یه پری بود که پر نداشت

از غصه ها خبر نداشت

یه پری بود آبی و پاک

هیچ گله ای از بد نداشت

یه روز اومد رو بام من

گفت نازنین من بخند

بذار چشات برق بزنه

درو به روی غم ببند

چی بگمت پری جونم

آخه دلم خیلی پره

از آدمای رنگارنگ

از بی وفایی دلخوره

خندید و گفت: بگو عزیز

غصه تو تو دلم بریز

تموم دردای تو رو

خدا کنه کوچیک و ریز

گریه ام گرفت میون حرف

گفتم آخه نمی تونم

تو می تونی بری خونت

اما من اینجا می مونم

چشاشو بست پری من

آروم کنار من نشست

هیچی نگفت به من ولی

چشم منو یواشی بست

گفت نبینی که بهتره

دنیا برات قشنگ تره

اصلا می خوای کاری کنم

که شادی از اینجا نره

گفتم آره چی کار کنم

گفتش تا می تونی بخند

بگذر از آدمای بد

نشو از اونا گله مند

کاش می دونستی که بدی

ترس نداره برای تو

اونان که بیچاره میشن

بگذر از اینجا و برو



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed