نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ :: ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : نیستا

پرنده کوچیک من

از هیچ کجا خبر نداشت

دلش گرفته بود ولی

از هیچ کسی گله نداشت

پرنده کوچیک من

همدم من بود همیشه

تا گریه می کردم می گفت

ایشالا که درست میشه

شبها که بی خواب می شدم

قصه دنیا رو می خوند

خوابم می برد اما تا صبح

سر روی شونه هاش می موند

پرنده کوچیک من

توی دلش یه دریا داشت

قاطی آدمای بد

خیلی امید به فردا داشت

نمی دونم چطور بگم

چقدر اونو دوسش دارم

واسه گله از روزگار

سر روی شونش می ذارم



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed