نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ :: ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : نیستا

خنده های بی صبرانه باد بر شانه های عابران می بارید که من سراسیمه به زانو های سرسخت تقدیر بر خوردم .

 اما نه ...انگار زانوان خودم بود که سرسختانه به تقدیر کشیده می شد.

 لحظه ای سکوت کردم و سایه های چشمانم را بر مرز بی انتهایش دوختم . او هم مرا می نگریست .و چقدر نزدیک به من قرار داشت که حرم نفسهایش پوست تنم را می سوزاند .

 ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد . محکم ایستادم و گفتم : " هی تو ! از نگاههای جسورانه ات نمی هراسم . من از تو قویترم . "

 خندید و گفت : " تو خود منی پس قوی باش ."



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed