نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ :: ٩:٢٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : نیستا

 

نمی تونن انگاری ماهو ببینن تو خوشی

ابرای سیاه بی حقیقت این روزگار

از ترانه های جورواجور بچگی هامون

تنها چوپان دروغگو شده این بار یادگار

نتونستن بذارن بچه ها آب بازی کنن

توی خونه های خاکی، کمی نقاشی کنن

انگاری هدر می رفت وقت کم بزرگ شدن

توی نوجوونی این به اون می گفت نه تو نه من

زنگ ورزش انگاری حال و هوای خوب نبود

یکی می خوابید و اون یکی همش بلد نبود

نمیشه خانم معلم با ماها بازی کنه؟

نمیشه خورشید خانم بیاد پایین کاری کنه؟

رسم زندگی نوشتن تو تموم دفترا

بردن از یاد ماها آرزوی بچگی ها

خندیدیم یهو زدن تو ذوقمون

گفتن این مسخره بازیها نمیاد بهمون

گریه می کردیم و اشکامون رو گونه سر می خورد

انگاری صدای باد زود با خودش ما رو می برد...

نمی شد دیگه ندید، نمی شد رو تن گل خط نکشید

ما دیگه بچه نبودیم، اما دستمون به چوپون نرسید

رفتیم از حنجره بالا، روی خونه ها نوشتیم

تازه فهمیدیم که ای وای، زندگی اینه؟ چه زشتیم!

بچه ی تازه رسیده پاشو کرده بود تو یک کفش

نمی خواست که خواب بمونه، مثل روح سرد یک نعش

تازه واژه ها رو می دید رو تن سرخ زمستون

سرما ترسیده بود از ما، شده بود عین یه مشت خون

نمی شد دیگه ندید، نمی شد رو تن گل خط نکشید

ما دیگه بچه نبودیم اما دستمون به چوپون نرسید

نیستا

 



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed