نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : نیستا

زورق خاموش شب می چرخید در فواره های جاویدان لحظه ها. من می دویدم. نه ‌،‌ به گمانم ابرها می دویدند. آخر باران می بارید و چاره ای جز دویدن نبود...لحظه به لحظه بیشتر خیس می شدم. لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما می کردم و جالب آنکه بیش از هر چیز نگران کتاب هایم بود: لغات نیمه خوانده شده روزانه! اما امان از استاد کتاب...نمی دانم چرا بعضی از آدم ها همواره سعی می کنند دیگران را مطیع خود سازند. غافل از اینکه اطاعت محض چیزی جز تنفر به ارمغان نخواهد آورد.

هیچگاه نخواسته ام کسی از عبارات تردید آمیز من اطاعت کند. چرا باید ذهن دیگری را از آن خود سازم؟

زورق خاموش شب می چرخید و من خیس باران در کنار خیابان با صدای بلند نام محل خودمان را بر زبان می آوردم تا ماشین های سواری در صورت امکان مرا نیز با خود همراه سازند. بالاخره سوار شدم. گویی ماشین در انحصار قطره ها درآمده بود. گویی روح باران به جادوی تکنولوژی رخنه کرده بود. باران می کاوید. فرو می رفت. می لغزید بر تمامی ذرات طبیعت.

 از ماشین که پیاده شدم پایم در گودال آب سر کوچه فرو رفت. عمیق نبود...همه چیز به تصورات من بستگی داشت. می توانست عمیق تر باشد. می توانست عصبانیت مرا برانگیزد. می توانست مرا از گودال ها منزجر سازد. لحظه ای مکث کردم: شاید باران باید در گودال های کوچک سکنی گزیند تا روزی مرا سیراب سازد. پایم در گودال فرو نرفت بلکه تنها قطرات بیشتری را احساس کردم. قطرات بیشتر یعنی اطمینان از تداوم زندگی...خدایا شکرت!

نیستا



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed