نيستا
شاید بتوان از همه چیز گفت و گفت تا سکوت ناگفته زندگی را به تصویر کشید
 
دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : نیستا

 

می خواستم برخیزم اما نمی شد. انگار پاهایم در اختیارم نبود تا مرا یاری کند. می خواستم بروم تا دوباره من باشم و خلوت دست هایم و آرامش...

ستاره ها را  نظاره کردم و افسوس می خوردم بر حال خود که چرا تنهاییم را با کسی پر کرده ام که از جنس من نیست. کسی که بغض مرا درنمی یابد از لابلای خوشی های الکی و من نیز شاید نمی فهمم چرا نگاهش اینگونه است!

راستی چه می گفتی زمانیکه گوشهایم پر بود؟؟؟؟؟

 

نیستا



 
درباره وبلاگ
نیستا

شاید لازم نیست از خود بگوییم. شاید نیاز داریم شناخته شویم و بشناسیم. نمی خواهم بودنم را به اجبار عرضه کنم بر زندگی و زندگان...من همینم. هر که دوست دارد احساسم را اینجاست و هر که دوست تر دارد دوباره سر می زند و می پرسد چگونه ای! چه ساده می توان گفت و شنید

موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed