ترس

معلم از بدیها کرد آغاز

کتاب جنگ شاهان را ورق زد...

هزاران روز و تاریخ گذشته

دو صد ویرانی و ننگ و تباهی

قرون زخمی وسطای بی رحم

همه خونین دل و وهم سیاهی.

من اما حس نمی کردم قرون را

نفهمیدم که انسان تا کجا رفت

چرا جنگ و مصیبت های خونبار؟

چرا بدبینی و تاوان و مرهم؟

پس چرا ترس؟؟؟

نمی فهمم خدایا خلقتت را

از آن سو دشمنان تلخ و بی رحم

وز این سو دردمند بی کست را

کدامین آدم است و آن یکی گرگ؟

 

مگر خلقت تفاوت داشت اینجا؟

یکی سرمست و آسوده، سبکبال

و آن سو تر مریض از درد می مرد...

چرا اینگونه جوهرها هدر شد؟

چرا انسان به یکباره تلف شد؟

چرا تاریخ ما تلخ و زننده است؟

نمی فهمم خدایا خلقتت را...

 

کدامین طفل شیر پاک می خورد؟

 

 

نیستا

/ 24 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهـــــــــران

سلام نازنین خانم ممنون که اومدی و سر زدی و پیغام خوب گذاشتی من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید

سهیل نجفی

سلام نازنین جان قبل از هر چیزی ممنون که به وبلاگم سر می زنی[لبخند] مطلبت هم خوندم خوب بود[چشمک] شاد و موفق و سلامت باشی[گل]

مهـــــــــران

سلام چرا کافر؟ ایرادی نداره نباید از حرف زدن و حتی فکر کردن به بعضی چیزها ترس و واهمه داشت. تو فکر کن و بدون خدا خیلی مهربان است

مهندس صدیقی

سلام دوست عزیز واقعا وبلاگت جالب بود اگه به وبلاگ شرکت ما سر بزنی خوش حال میشم

آیدا

سلام نارنین جون آپم به منم سر بزن[گل]

محمد عباسی

هنوزم کار دنیا قیل و قاله هنوزم صلح آدمها محاله هنوز آدم نمیشناسه خدارو هنوزم قلب عاشق پایماله

masoud

salam.. ziba v del nshien