شب به خير

 

تنها و آروم از كوچه تاريك عبور مي كرد.چشمانش ناخودآگاه به همه جا سرك مي كشيد.آخه روح كنجكاوي داشت.مي خواست بيشتر بفهمد!

 

همينطوري كه داشت مي رفت يه نفر گفت:شب به خير! و رد شد.سرشو برگردوند تا ببينه چه كسي اينقدر براي غريبه هاارزش قايله ويا شايد هم آشنا بود و خودش هم نمي دانست. ولي دير شده بود. خيلي دير!

 

طرف داشت از پيچ كوچه عبور مي كرد. به راهش ادامه داد. چشمهاي خسته اش را به انتهاي كوچه دوخت در حاليكه

تو خيالش به صداي چند لحظه پيش فكر مي كرد:شب به خير!

 

چه آواي گرمي داشت. چقدر آشنا بود. مي تونستند بيشتر با هم آشنا بشوند.

 

شايد تو يه محل بودند. شايد اصلا تو يه كوچه بودند. نكنه همسايه شون بود؟

 

اصلا شايد تو واحد بالايي آپارتمونشون زندگي مي كرد!

 

چيزي يادش نيومد و از عصبانيت تكه سنگ جلوي پاشو پرت كرد تو يه گودال آب. سرشو انداخت پايين و به راهش ادامه داد...

 

ناگهان در جاي خود ميخكوب شد.انگار يه چيزي تو وجودش فرياد مي زد.

 

اذيتش مي كرد. با خودش گفت:چرا بايد تنهايي از اين كوچه تاريك عبور كنم؟

 

مي تونم دوستاي زيادي داشته باشم تا هر وقت از اين كوچه رد ميشيم با هم بگيم:

 

شب به خير!

 

 

narges.jpg

/ 4 نظر / 3 بازدید
سيد محسن

سلام ، عصر به خير .............. چقدر زيبا و دلنشين بود ......... آفرين .......... در پناهخ حضرت دوست

شفق

سلام نازنین خانم !امرتون اطاعت شد.

ستاره

الهههههههههههههی چه خوب راس می گی ولی نزدیک شدن به غریبه ها یه جوریه برای شروع سخته برای من که اینطوره اگه این کار رو بکنم احساس بچه ای رو پیدامی کنم که می خواد با لجبازی چیزی رو به خودش ثابت کنه

ستاره

خودش سه تا نشد ... من سه بار هی زدمش [نیشخند]