سخته بابا بودن

 

 

 

 

یادمه یه روز به بابا گفتم :" پدر برای بچه اش خدای دومه....!"

البته نگفتم ...براش نوشتم!

سخته به نظرم پدر بودن.... بچه تو دوست داری ولی باید صلابت خودتو داشته باشی تا سر جات باشی. تا فرزندت به خاطر کم تجربه گیش خراب نکنه زندگیشو. تا بدونه یه کم عصبانی میشی اگه اشتباهاش زیاد بشه!

انگار مادر بودن راحت تره. مادر محبتش رو چقدر آسون نشون میده و مهربونه. مادر بهت میگه اشکال نداره اشتباه کردی...پیش میاد. ولی پدر باخشم میگه:" دیگه تکرار نشه!" و تو بدت میاد و می ری پیش مامانی که نازتو می کشه....

تا حالا به این فکر کردی چقدر سخته برای باباها که هم باید مرد باشن و تکیه گاه و هم دوست داشته باشن!

و موقعی که دعوات می کنن و تو خشمگین میری از پیشش و اون تو دلش میگه نرو..... دوست دارم. چجوری باید باشم که تو ساخته شی؟

و تو فکر می کنی بابا دوست نداره که اینجوریه! درد داره....نه؟

 

بابا هر چند وقت یه بار تو چشام نگاه می کنه و میگه: "خوبی؟ همه چیز ردیفه؟"

منم می خندم و  بهش میگم:" آره. همه چیز ردیفه!....."

اون می دونه چی میگه و منم می دونم که چی میگم. غیر این چی می تونم بهش بگم؟ دوسش دارم...

من می فهمم نگرانی یک پدر رو!

با نگام بهش میگم:" بزرگ شدم دیگه. بی خیال! "

اون با نگاش چی می تونه بهم بگه جز اینکه: " هنوز بچه می!"

 می فهمم نگرانی یک پدر رو! بهم می خنده. ولی من می فهمم.

 

/ 35 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
morvarid_hamraz

khoshgel neveshti golam ama ino ghabol nadaram ke madar bodan rahatare albate manam shenidam ama fekonam hich kari sakhtar az madar bodan nist

بدون چتر

سلام دخمل جون . نیستی نیستی یهو پنج تا پست با هم آپ می کنی ...قشنگ معلومه حرفا تو دلت قلنبه شده بود!!! بهر حال امیدوارم اول سلامت بعدشم شاد باشی ... بقول خودت به مرگی شدن و تبعاتش فکر نکن . چون من به وبلاگت معتاد شدم !! کمتر از 120 سال هم عمر نمی کنم (آخه من کلاغم !!!)[شوخی] گیرم که 20 سالی از من کوچکتر باشی , حداقل تا 80 سالگی چاره ای جز ماندن نداری !!! راستی گاهی هم تو از بابت بپرس ( همه چی ردیفه ؟ خوبی ؟)تا بعد عزیزم...

سمبوسه خانم

واي چقدر اين پست رو دوست داشتم ... من سالهاست كه از اين نعمت بي بهره ام اما عاشق كلمه بابام ...

سوگل

سلام مهرازو نمیشناسی میخای یکی از آهنگاشو واست بفرستم خیلی باحال می خونه[قلب][گل]

انسانم آرزوست

احساس جالبی بود .کاش همه اینجوری نگاه می کردیم. خدا کنه هیچ بچه ای اشک باباشو نبینه[ناراحت]من چند ساله بابام رو از دست دادم آخرین خاطره ای که ازش دارم اینه که با ماشین یجایی رسوندمش اونقدر ازم تشکر کرد که من فکر کردم یه غریبه واسش کاری کرده .نتونستم حقش رو ادا کنم ؛ خصلت عجیبی داشت اگه کاری می کردی خیلی تشکر می کرد.تا یه خورده بزرگ شدیم این پسوند آقا رو از اسممون کم نمی کرد.[افسوس]

آرش

می دونوی من تازه 5 ماه بابا شدم هنوز خیلی از احساسات و خیلی از تجربه ها رو ندارم واقعا اگه مجبور بشم که احساسم سانسور کنم خیلی کار سختیه ... در هر صورت من تمام سعی میکنم که الگو و قهرمان دخترم نشم بلکه مشاور خوبی براش باشم ولی حالا کو تا اون موقع ها ...اما یه نکته راجع به شما ... تو دختر خوشبختی هستی و تربیت زیبایی داری اینو از نوشته هات می شه فهمید [لبخند][گل]

آرش

این قسمت پول دراوردن از همه قسمتهای بابا بودن سخت تره باور کن [نیشخند]

آرش

خیلی دوست درم بدونم چند ساله ته اگه صلاح دونستی بگو[سوال]

آرش

این هم یه متن از خودت راجع به بابا .... یادت میاد بابا اومده به خونه توی دستاش یه اناره پیش دوستای قدیمش نتونست طاقت بیاره نتونست بگذره از من از تو، از خونه ، از این زن آخه ماها بچه هاشیم بچه میشه پاره تن بابا اومده به خونه می دونم خیلی گرفتس امشب از همه بریده همه ی جاده ها بستس بابا با دلم می خنده میگه یکی تو یکی من آخ بنازم زندگی رو همه ی دردا شبیهن بعد دعوا و جدایی بابا اومده کنارم میگه اینا همه حرف بود فکر نکن دوست ندارم نیستا - آذر 87