دقایق آخر

تنها جونم گفته اگه فقط 1440 دقیقه فرصت داشتین تا  م   ر   گ   چی کار می کردین....

نمیشه انگار فکر کرد. نه. سخته. نمی تونم. سختیش برام دل کندن از کسانی هست که دوسشون دارم.... فکر نکنم انقدر آدم بدی باشم که بخوام برم و طلب حلالیت کنم. شاید ناخواسته بعضی از اطرافیان رو کمی آزردم....  می بخشن منو؟ آره...دلای اطرافیان من قشنگه. برای همین دور و بر منن.

خب.... من نزدیکانم رو خیلی زیاد دوست دارم.... میخوام پیش اونا باشم و بیشتر دوسشون داشته باشم.

بابا جونمو... مامان عزیزمو.... داداشامو که یکی شون شیطونه و اون یکی آروم.... خواهر دلنازکمو.... مانلی جونمو که بهم میگه هاله یاسی (همون خاله  نیستای خودمون) .... دختر عموی نازنینمو........ و خیلیای دیگه که البته از اینا کمتر دوسشون دارم!

 

فقط یه چیز... من خوشبختم که اینا رو دارم....خوشبخت!

من دلم همشون رو خیلی زیاد می خواد.

 

بچه ها شما هم بگین برام که چی کار می کردین اگه اینجوری بود. باشه؟

 

/ 42 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه ای از شرق

سلام [لبخند] خوش به حالت که می تونی بهش فکر نکنی[چشمک] یه موقع فکر نکنی من ترسیدماااااااا[اضطراب] فکر کن دوتا شیطان بیان یه فرشته مثل منو ببرن[وحشتناک] [شیطان][فرشته][شیطان] فکر نکنی اونا فرشته ان من شیطان ها[نیشخند]

rangarang

سلام جالب بود فقط چرا چندتا پست تو همش داری تقریبا یه حرف میزنی من نمیدونم در اون لحظه چکار میکردم ولی این رو میدونم که از ادمای دور و برم از چیزایی که تا حالا تونستم بدست بیارم نمیتونم بگذرم

بانوی فانوس به دست

خوب من یکم گریه می کردم. . . یاد ارزوهایی که هنوز نتونستم بهشون دست پیدا کنم میافتم . میرم از خانواده ام حلالیت می طلبم . سعی می کنم از باقی مانده عمرم لذت ببرم

بزرگ فیلسوف کوچک

از اونجایی که آدم درون گرایی هستم تمام اون دقایق فقط صرف این میشه که به کسایی که دوستشون دارم و بهشون هیچ وقت نگفتم احساسم رو بگم.... خب پس از آرشیو آخرین پست آبان 85 رو بخون[خجالت]

شادونه

شادي را هديه کن حتي به کساني که آن را از تو گرفتند ، عشق بورز به آنها که دلت را شکستند ، دعا کن براي آنها که نفرينت کردند ، درخت باش بر غم تبرها ، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست

morvarid_hamraz

manam mese to say mikonam tamame vaghtamo ba khanevadam basham va eshgham ama dar kenare ham,hamin

ماه

هر جا میرم خبر مرگ میشنوم. وبلاگ تو، وبلاگ هوشنگ و و و یاد دوستم باران میفتم که دیگه بین ما نیست. یاد حرفاش و خنده هاش. دارم دیوونه میشم. کاش فقط یک ثانیه تا مرگ فاصله داشتم. [ناراحت]

آرش

سلام من شعر بابا رو فقط چون زیبا بود به موضوع پست ربط داشت برات دوباره نوشتم ....و سن تو برای این می خواستم که با نوشته هات راحت تر ارتباط بگیرم ... مثلا تا قبل از این موضوع من تصور می کردم این نوشته های مربوط به یه دختر 18 تا 20 ساله باشه چون لطیف می نویسی ولی الان متوجه شدم که این لطیف نوشتن مقتضی سن شما نیست بلکه بر گرفته از روح ومنش شماست .. با اینکه سر کار هم می ری و تو این اجتماع سخت و بی روح در گیری با این حال لطیف فکر می کنی بهت تبریک می گم ....

آرش

اگه قرار باشه فقط من بمیرم ... سعی میکنم برم پیش همسرم و تو این یک روز تلاش میکنم از الحاظ مالی زندگی شونو تامین کنم ... مثلا یه وکالت نامتنظیم کنم و بعد اگه وقت بود وصیت می کنم و خداحافظی که خیلی کار سختیه... ولی اگه قرار باشه همه با هم بمیریم هیچ کار نمیکنم چز وقت گذروندن با کسانی که دوستشون دارم [لبخند]

فرزاد

من ثانیه شماری میکنم واسه رفتن،نه من نا امید نیستم....خودت خوب میدونی من مرگو آخر نمیدونم...لحظه شیرین کنار خدا جونم میدونم درسته همه عزیزن وهمه آدمو دوست دارن و منم اونارو دوست دارم ولی خدا جون یه چی دیگه هستش[چشمک][گل]