چمدان

در گوش هایم زنگ زد صدای تو!

مسافروار آمدی و چمدانت را نگذاشتی که باز کنم.

گفتی: "برای رفتن آمده ام!"

...

هنوز چمدانت گوشه ی اتاق خاک می خورد.

راستی! چرا بازش نکردی؟

ترسیدی از ماندن؟

برفرض که باز می کردی و همه اش را می گذاشتی بچینم با دست هایم.

مگر نمی دانستی یک چمدان باز شده هیچکسی را نمی تواند نگه دارد؟

من طرف چمدانت نمی روم...راحت باش.

/ 150 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sunflower

اون چمدونه همیشه یادمون میندازه مهمونیم یا مهمون داریم ... امان از موقعی که صاحب خونه حس مهمون داشتن داشته باشه .. موفق باشید

انسانم آرزوست

سلام دوست عزیز بروزم با:من یک انسانم شعری از غاده السمان شاعر توانای سوری

فرزاد پارسایی

به درخت بادام گفتم از خداوند برایم بگو و درخت بادام شكوفه داد

مرد خاکستری

سلام نیستی نیستا راستی راستی نیستا شدی بابا دلمون واسه کامنت تنگ شده بعد مدتها اودیم با یه کوله پر تا کامنت بزار بازم شادمون کنی منتظرتما اگه وقت کردی بیا بدرود

سعید

سلام شناختم از روی دست نوشته هایت بشناسم از روی اندیشه هایم خشم ، شهوت، عشق، محبت و... طیف رنگهای درونت است ... تو نقاش زندگی ات هستی... نقاشی را از استاد طبیعت بیاموز... نقاشی هایت را به رنگ طبیعت رنگ بزن... آسمون را قهوه ای، درختان راآبی، چمن زار را قرمز رنگ نزن... جعبه سی وشش رنگ رنگهای درونت درکنار هم زیباست... احساسا ت درونت ،رنگهای زندگی توست و تو خالق لحظه هایت هستی... اثر هنری لحظه هات راخراب وکثیف نکن... نقاشی هایت را به رنگ طیبعت رنگ بزن .... نقاشی هایت را به رنگ طیبعت رنگ بزن .... تا نقاشی هایت خشک نشده ، نزار قطره های اشکت برروی آن بچکد! وبلاگم می فروشم به هم اندیشانم به قیمت یک نظر موفق باشی

آرامش

سلام نیستا جان خوبی دوست گلم [گل][لبخند]

نیایش

سلام قشنگ بود[لبخند]

نازی

pisha pish eydetan mobarak این متن و یه ناشناس برام فرستاده: به امام زمان دختری هستم از خوزستان که پزشکان از معالجه ام ناامید شدند شب در خواب حضرت زینب(س) را دیدم در گلویم آب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به 20 نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اعتقاد نداشت کارشو از دست داد، مرد دیگری اعتقاد پیدا کرد 20 میلیون بدست آورد، به دست کسه دیگری رسید عمل نکرد پسرشو از دست داد اگر به بی بی زینب اعتقاد داری این پیامو برای 20 نفر بفرست 20 روز دیگه منتظر معجزه اش باش

گاهی ندانسته از یک نفر بتی درست میکنی آنقدر بزرگ که دیگر از دست ابراهیم هم کاری ساخته نیست