شمع و زندگی

 

زندگی را دیدم داشت می رفت!

گفتم کجا؟

نگفت....

مجبور شدم باهاش برم تا بفهمم!

هنوز دارم دنبالش میرم ولی هر چی سوالمو تکرار می کنم حتی برنمی گرده نگام کنه!

  

  هوای دوست داشتن که کنی انگار چشم هایت خیس می شوند!

   ناخواسته!!!!!!!

   و دلت می لرزد!

   آی! کجایی؟

   شمع ها را که داشتی روشن می کردی رنگت پرید برای دستانم....

   سایه ها کمک می کنند؟

   شاید....................................

/ 33 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه جعفری

چه خوب یه چیزی می نویسی که معلوم نیست چیه اما به دل می شینه ...

ا و ر ا ن و س

ســــــــــــــــلام عزیزم: زندگی در حال گذره و هیچ وقت بر نمی گرده جواب بعضی از سوالات رو میشه زود پیدا کرد بعضیا هم به نظرم با تجربه به دست میاد یا اینکه از کسانی که باتجربه ان پرسید تو یکی از کتابای آنتونی رابینز نوشته بود لزومی نداره همه چی رو تجربه کنین اگه یه هدفی دارین تو زندگی برین دنبال کسانی بگردین که اون راه رو رفته و شما از تجاربش استفاده کنین و سوالاتتون رو از اون بپرسید اون موقع سریع تر به جواب و هدف می رسیم

نوید

می خوام دوباره عاشق بشم ولی ولی میترسم میترسم دوباره بی وفایی ببینم می ترسم از وبلاگت خیلی خوشم اومد موفق باشی

انسانم آرزوست

سلام دوست عزیز. احساست پاینده و قلمت سبز باد .بسیار زیبا بود.شاد باشی[گل][لبخند]

روشنفکرنما

سلام .... و من هنوز دنبال زندگی می دوم و هر چقدر سینماتیک بلدم را به کار می گیرم و می بینم هیچ وقت به او نمی رسم..... آپم دوست عزیز

تی تی

آآآآآآخ گفتی کاش میشد[نیشخند]