مادر

 

مادرم همش می خندید

توی روزای بهاری

توی دستای نجیبش

افتاده بود گل قالی

مادرم گله نمی کرد

از  نبود روزگارش

هی می گفت خدا بزرگه

اون بخواد خودش می یادش

شبا توی آسمونش

دل می داد به یه ستاره

گوله گوله اشکای اون

داره تو خونه می باره

مادرم می گفت نترسید

بگذرید برید پیاده

نباید وقتو تلف کرد

شاید این جاده خرابه

مادر من مادر من

مادر قشنگ و نازم

کاش می شد واسه نگاهت

قصر شیشه ای بسازم

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
دستار

سلام نازنین عزیز[گل] خوشحال شدم از حضورت در وبلاگ دلبر 14 ساله. شعر مادر شعر بسیار زیبایی بود. مادر من مادر من مادر قشنگ و نازم کاش می شد واسه نگاهت قصر شیشه ای بسازم[گل] به وبلاگ حکایات نیز سری بزن.[لبخند][گل]

هوشنگ

کاش میشد برای مادر قصری بشازیم هر جوری که میخواست شیشه ای به نظ من خوب نیست توش معلومه، البته شاید واسه این دنیا خوب نباشه[گل]

هوشنگ

سال 82 : امید سال 85 : دوست داشتن و امید به داشته ها، طبیعت زیبا سال 86 : امید به خانواده سال 87 : ...............