اوج

من هیاهو را خواستنی نادان دانستم که با فریاد هم شنیده نشد.

من آرامش را فهمی آرام یافتم که با تکه ای نان خشکیده هم عجین

می شد.

من ریا را با تن گنگ خود نبودن پر کردم که به بغض ویرانی احساس

رسید.

من صداقت را در لمس دست کودک شنیدم.

من جنگ را با فانوس مرگ ابلهان شمردم.

من صلح را در مشورتی لایق بحث کردم.

من دیوار را در مجاورت افراط یافتم.

من آزادی را در کنکاش ایده آل آدمیان جستجو کردم.

من بغض را تا حنجره بی صدای عابران غریب رفتم.

من لبخند را جز بر لب خوش باور نوزاد زمان شک کردم.

من سایه را مطلق نبودن خود ارزیابی کردم.

من نازنین را تا مرزهای اوج پرواز دادم.

و لحظه را سعی در گنجاندن احساس , حرف زدم.

جز خدا بلندای نفسم به هیچ رسید...

نیستا

/ 4 نظر / 3 بازدید
اميد

سلام.وبلاگ زيبائی داری.اميدوارم هميشه موفق و سربلند باشی.

شفق

سلام .چه خوبه که بلندای نفست به خدا میرسه.عزیز باشی.

امین

دست به قلمت عالیه. بزرگترین شکست اینکه انسان علایقشو فراموش کنه.موفق باشی

ستاره

آفرین متن های ثقیل هم می نویسی راستی اون پست پرواز خالی دیده می شه یعنی بامرداد مشکل دارم تیر ماه به قبل مشکلی نیست [ماچ]