کی مهربون تره؟

"شاید" را چقدر تکرار می کنم...

قاطعیت بیشتری می خواهم!

آیا همه ی گزینه هایمان "تردید" دارد؟

به اینجا که می رسم می خواهم آرام گذر کنم...

ولی تا کی؟

آیا زندگی با من مهربان تر از آن چیزی است که من با خود هستم؟

من می گذرم از لحظه هایم...

می توانم به زندگی بگویم دست نگه دار؟

می خندد به من!

/ 40 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و نم نم بارون

نه می تونیم به زندگی بگیم وایسا نه می تونیم برگردیم به آنچه که خوب و بد گذروندیم نیستای عزیز نفس کشیدن را بیهوده خسته نکن[گل]

فرهاد

سلام خوبی؟ ببخش دیر به دیر بهت سر میزنم دوست من آخه تو امتحاناتم زیبا نوشتی لبخندها سدیست برای گریه ها[گل]

نسل سوخته

سلام ببخشید که یه چند وقتی نبودم و نتونستم بهت سر بزنم.در گیر یه موضوعی بودم. الانم یه مطلب نوشتم به نام و این چنین بود که من کافر شدم.خیلی دوست دارم نظر همه ی دوستای گلمو بدونم. منتظرتم

سپیده خزایی

سلام... وبلاگ قشنگ و زیبایی داری همین طور نوشته هات ممنون میشم به منم سر بزنی و با نظزات خوشحالم کنی...... منتظرم

لیلی

نوشته هات محشرن من بی اجازه لینکت میکنم

هوشنگ

توی این دنیا و توی این مملکت خاص اصلا و ابدا امکان نظر قطعی دادن نیست، ما نمیدونیم فردا کجاییم و ممکنه چه کار کنیم، بعد بیایم و نظر قطعی هم بدیم.

نیما

شنیده ام جایی هست جایی دور که هر وقت از فراموشی خوابها دلت گرفت می توانی تمام ترانه های دختران گل فروش را به یاد آوری می توانی بی اشاره اسمی بروی به باران بگویی دوستت دارم من چمدانم را برداشته ام دارم می روم تمام واژه را برای باد باقی گذاشته ام تمام باران ها را به پیاله شکسته ای بخشیده ام دارم می روم نگاهم کن ...