تو برداشته ای

 

تنهایی چه زیاد شده بود...

همین طور ریخته می شد بر سر آدمیان.

همین طور ریخته می شد بر سر آنها که رد می شدند.

همین طور می ریخت!

 

نیم نگاهی که بکنی می فهمی چقدر از آن را برداشته ای!

آری... تو برداشته ای... ریخته شد، ولی می توانستی برنداری.

 

داشتم ترجمه می کردم، اینو برداشتم:

زندگی هر چیزی که می گویی یا انجام می دهی را به تو بازمی گرداند.

زندگی تو یک تصادف نیست!

 

 

/ 43 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

سلام نیستا جون خودم... زندگی بهمون اندازه که تصادفیه انتخابی هم هست عزیزم . گاهی بعضی از اتفاقات کاملا خارج از اراده ی ماست پس شد نیمی اختیار نیمی بدون اختیار ...اما مهمتر از همه ی اینها نحوه ی برخورد و پذیرش ما با این پیامدهاست گاهی سهوا تصادفات رو به گردن میگیریم و دچار سرخوردگی میشیم و گاهی هم برعکس اتفاقات کنترل شده از حیطه ی اراده ی ما خارج میشه در واقع دچار سردرگمی میشیم اینها کاملا نسبی اند بستگی به ما آدمها و درکمون از قضایا داره امیدوارم قدرت تشخیص همه ی ما بالا بره با بالا رفتن سن و سال مون ...

سپیده

دلم واسه آهنگت تنگ شده بود اما چرا دیگه نمی خونه

سلمان غریبی

سلام به اعتقاد من همین محکوم به فنا بودن زیبایی باعث زیبا بودنش میشه اگر فنا ناپذیر باشه یکنواخت میشه تکراری میشه خسته کننده میشه وتمام اینها همون روزمرگی رو ایجاد میکنه که مسخ کافکا غم انگیزترین حالتشو نشون میده بهت توصیه میکنم سر فرصت دوباره مسخ کافکارو بخون. گاهی اوقات آدم چیزایی رو توی تاریکی پیدا میکنه که توی روشنایی به سادگی ازکنارش رد میشه مطمئن باش ناودشدنش به زیباییش بهای بیشتری میده سربلند باشی

فراموج

سلام. ممنون که بهم سر زدی. مطلب جدیدی نوشتم. حتما بیا... راستی بابت حاظر،حاضر هم ممنون[چشمک] بخاطر عجله كردنه. آخه زياد واسه وبلاگ نميتونم وقت صرف كنم. بايد بيشتر به سايتم برسم.

ستاره..

سلام یه دوست قدیمی ام ... تو یه جای جدید گاهی اگه خواستی سری بزن از یادم نمی ری

دومان

وقتی قرار بر این شد مرغان به سمت کوه قاف به زیارت سیمرغ بشتابند هرکس به دلیلی از ادامه راه باز زد یکی گرسنگی را یک رویت دانه را یکی جذبه کور سوی جفتی در کنار گلی خوشبو را و... وهرکی به دلیلی عطای دیدن و همجواری سیمرغ را به لقایش بخشید نیستای عزیز اما هیچ کدامماهن به مرغها و انها که از ادامه راه سر باز زدند گله ای نمی کنیم می دانی چرا؟ چون ظرفیت انها همین بود باید اول ظرفیت خود را بشناسی وبعد به سوی دلدار روانه شوی ومحبوب و مجذوب کوی دوست شوی که همه اینها یعنی خود مجذوب خود شدن حتی ...

هستی

نمی شد برنداشت. مجبور بودیم همه ما مجبور بودیم ازش برداریم یکی کمتر یکی بیشتر. چون اونی که تنهایی رو ریخت رو سر ما خودش تنها بود برای اینکه از تنهایی خودش کم کنه باید کمی به ما میداد. اینطوری هم از تنهایی خودش کم کرد هم می دونست ما فقط تو تنهایی هامون به یادش میفتیم و می تونیم از تنهایی درش بیاریم. [گل]

سحر

تنهایی شاید یه راهه...راهه یه تا بی نهایت...دوستش دارم[لبخند]

سیده مریم

زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدن فروختی؟ گفت: نخریدند تمام شد!

محمد(سلام بر زندگی)

ای همه هوشیاران بر چه باغی در نگشودیم که عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت ؟ ای همه کودکی ها! بر چه سبزهای ندویدیم که شبنم اندوهی برمانفشاند غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم ای همه خستگان در کجا شهپر ما از سباکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟ س.سپهری[لبخند]