من از همه جا بیخبر چه گناهی کردم آخه

بچه ها من دارم می میرم رسما از دست این روزگار و نیستای بنده خدا!

دیروز یه مهمون خارجی داشتیم چون دیگه دیر میشد من بعد شرکت رفتم خونه و دوستم افسانه با مدیر عامل به جای من رفتند که توی لابی هتل ببیننش. خلاصه...

امروز صبح اومدم شرکت دیدم  چند نفری دارن صبحانه می خورن. افسانه هم هست. از اونجایی که افسانه اینجا کار نمی کنه و فقط در موارد ضروری میاد یه کم تعجب کردم. بعد همین جوری که داشتم سلام می کردم یه آقایی رو دیدم که تا حالا ندیده بودم. گفتم عجب پس این همون مهمون خارجیه اس از صبح اومده اینجا افسانه هم اومده چون دیگه آشنا شده باهاش بقیه مذاکرات رو خودش انجام بده. حالا من خل رو نیگاه... نمی دونم چرا به نظرم اومد طرف نسبت به حرف های فارسی ما عکس العمل خاصی نشون نمیده. نگو داشته با کمال آرامش صبحونه شو می خورده.

 

خیلی آروم گفتم : Hi. How Are You?

جواب خاصی نداد و فقط سرشو به نظرم یه کم تکون داد. منم افسانه رو کشیدم کنار گفتم دیشب چه خبر؟ مذاکرات به کجا رسید؟ اونم گفت بد نبود امروز دوباره داریم میریم. گفتم همینجا هستین دیگه. Vijay هم که اینجاست. افسانه گفت کجاست؟ گفتم ایناهاش دیگه. این آقاهه مگه Vijay  نیست؟

 

یهو افسانه ترکید از خنده.... مدیر رو صدا زد گفت نیستا به این میگه Vijay. خلاصه بی پدر مادرا یه ساعت داشتن می خندیدن! حالا طرف کی بود؟ همسایه طبقه پایین که من تا حالا ندیده بودمش. اومده بود صبحونه بخوره بره...

 

من خودم خنده ام گرفته بود. ولی بعد اینکه خنده هام تموم شد به مدیرم گفتم اصلا شماها همش اینجا منو اذیت می کنین. من همین امروز استعفامو می نویسم.

مدیر:

نیستا: بله دیگه. شما بودین جای من چی فکر می کردین؟ میام اول صبحی می بینم افسانه اینجاست. یه آقایی که نمی شناسم اینجاست. شما هم کراوات زدین.

مدیربا خنده: خانم من که تازه همین الان دارم کراواتمو می زنم.

نیستا: چه می دونم دیگه. لابد اون پاپیون بوده. اصلا می دونین چیه؟ این آقاهه شبیه این خارجیا بود. بور هم بود فکر کردم Vijaye!

مدیر سعی میکنه جلوی خنده شو بگیره : خانم Vijay هندیه سیاهه عین چی!

نیستا: افسااااااااااااااااااااانه. این چه شرکتی بود معرفی کردی بیام کار کنم؟ من الان چی دارم بگم؟

 

 

بچه ها تازه شانس آوردم اون  Hi. How Are You?رو کسی نشنید.

/ 49 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Ashke Mahtab

شوخي كردم بابا. حالا جدي نگير شما خانوم پروفسور نيستا. ولي جدا ننه نيستا خيلي بهت مياد.[زبان]

Ashke Mahtab

اين پستتم خوندم.شانس آوردي واقعا.اگه مي شنيدين آبروت ميرفت. آي چقد خنديدم از اين خل بازيهات

Ashke Mahtab

راستي. عيدت هم مبارك. شاد شاد شاد باشي.

Ashke Mahtab

اميدوارم نبودن هاي من جبران شده باشه.اون پست هايي كه نخوندم رو خوندم.خودتم ميدوني من اگه نباشم بعد اينكه اومدم كل پست هارو ميخونم. فعلا خدانگهدار.

رضا (عشق من شبنم)

حاجیان جمعند دور هم همه پس کجا رفته حسین فاطمه حاجیان رفتند یکسر در منا پس چرا او رفته سوی کربلا او بجای موی سر سر میدهد قاسم و عباس و اکبر میدهد سعی حج او صفا با خنجر است مروه اش قبر علی اصغر است التماس دعا

ستاره تنهایی من

سلام نیستا خوبی میبینم که حالت رو گرفتن دوباره [خجالت][من نبودم] امان از دست دوستهای بد[گل]

طالع

گيسويت را به باد تا دادي،آسمانم سياه روشن شد سلام به روز ومنتظر افاضه نظرتان

دلتنگی های یک عمه

وقتي که غنچه هاي شکوفا با خارهاي سبز طبيعي در باغ ما عزيز نماندند گلهاي کاغذي نيز با سيم خاردار در چشم ما عزيز نمي مانند قیصر امین پور

آرش

اینکه چیزی نیست یک روز خانم من رفت به یک خشکشویی بسیار باکلاس در بالای شهرو ذیذ کتونیهایی در ویترین گذاشته اند بسیار خوشکلند رفت داخل و قیمت کرد و اون اقا گفت که این کتونیها را شستهایم و مال مردمه ... از اون روز تا ها 4سال میگذره من 4 سال که مسخرش می کنم ....