پرده ها را بکش

خواندنی نیستم... سکوت کرده ام. می دانم که عادت نداری. اینگونه مرا نمی شنوی.

حساس ترین جای نگاهت می دانی کجا بود؟ درست همانجا که من ذوب می شدم و تو با تفکر می گفتی: " چه هوای سردی.... سوز می آید... پرده ها را بکش."

چه آهسته گوش به زنگ می شدی، درست بر همان حرفایی که ساده ترین بود انجامش.

 چه تلخ بود قهوه ای که با تو خوردم... چرا مزه مزه اش کردم؟ چرا؟

صندلی ها ... بوی تند هر نبودنی را فریاد می زنند؛ چه خاموش می شنوم خودم را.

راستی گل ها هم ارزش دارند هنوز؟؟؟

/ 37 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسانم آرزوست

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی........سلام منتظر نگاهتان سبزتان هستم[گل]

پیام

خواندنی نیستم شنیدنی ام

پ

پدرم کارگر یود مرد با ایمان هر وقت یه نماز می ایستاد خدا هم از دستهایش خجالت می کشید. خیلی جال بود شد سر بزن

علی

تفاوت همسفران قطار با همسفران دنیای مجازی در این است که اونها زمان ترک قطار خداحافظی می کنند ...

پیام

سکوت روح را می خشکاند.