کلبۀ کوچک

تنهـا بازمانـده یک کشتی شکسته، توسط جـریان آب به یک جزیرۀ دورافتاده برده شـد، او با بیقـراری به درگاه خداونـد دعـا می‌کرد تا او را نجات بخشد، اوساعتها به اقیـانوس چشم می‌دوخت، تـا شایـد نشانی از کمک بیابـد امـا هیـچ چیز به چشم نمی‌آمـد.

سـرانجام ناامیـد شد و تصمیم گرفت که کلبـه ای کوچک خـارج از کلک و در کنـار ساحـل بسازد تا از خود و وسایل انـدکش بهتـر محافظت نمایـد.

روزی پس از آنکه از جستجوی غـذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، اندک لـوازمش دود شـده و به آسمان رفتـه بـود، بدترین چیـز ممکن رخ داده بـود...

او عصبانی و اندوهگین فریـاد زد: «خـدایـا چگونـه تـوانستی بـا مـن چنیـن کنی؟»

صبح روز بعـد او بـا صدای یک کشتی که به جزیـره نزدیک می‌شـد از خواب برخاست، آن می‌آمد تـا او را نجات دهـد...!

مـرد از نجات دهنـدگانش پرسیـد: «چطـور متوجه شدیـد که مـن اینجـا هستم؟»

آنها در جواب گفتنـد: «مـا علامت دودی را که فرستادی، دیدیـم...!»

 

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج ما...!

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

/ 9 نظر / 4 بازدید
سمیرا

سلام وب قشنگ و مطالب جالبی داری موفق باشی

مدیر یت وبلاگ حکایت : علی قر یشی

گاهی می نویسم تا جوهر به پایان برسد و گاه می نوسیم که حکایت به پایان برسد ولی هر گاه که می خواهم به پایان حکایت برسم جوهر خودکار من به پایان میرسد دفتره پاره ی من به آخر میرسد آنگاه قلمی نو ... دفتری نو ... حکایتی تکراری.... نازنین جان سلام با اجازت من از این پست خیلی خوشم اومد می خوام بزارم تو وبلاگم اگه اجازه میدی برام کام نت بزار که بزارم یا نه گاهی دفتری سیاه میکنم

نسیم

سلام خوبی من تازه پیغامتو خوندم با این ژستت یاد شعر پروین افتادم خوندی دیگه دیگه چه خخخخخخبر[چشمک]

محمد

تو از دروغ بیزاری ولی تو این دنیا اگه دروغ نگی تنها میمونی[گریه]

نسیم

واییییییییی چرا دت میادی[گل]

آیدین

... و خداوند از رگ گردن هم به ما نزدیکتر است [گل] سلام صمیمی ترین نام خدا سلام نازنین عزیز بلاگ زیبایی داری خانومی پستت باعث شد که این طوری شروع کنم شادو آرام باشی نازنین [گل] . . . پرستو از شقاوت پائیز گذشت ودرگذار از هراس ، مهاجربرف پوش از اشتیاق نسیم پوسید ، تا بهار، چقدر است؟! . . . قــبــری کــنــده مــی یــافــتــنــد و مــرغــانــی ســپــیــد . . . و این روایت جدید من است. چراغ دلت همیشه در سوسو نازنین

اصغر عظيمي مهر

ممنون که سر زدید .آره مال خودم بود . خواستی به این یکی وبلاگم هم سر زن ولی این یکی یه خورده جدی تره. از زاویه دیدتون خیلی خوشم میاد.

lilibit

[گل]Salam azizam babate inke vaght gozashti va webloge mano didi mamnoonam webloget kheili khoshkele va matni k neveshte boodi ...