بابا

بابا اومده به خونه 

توی دستاش یه اناره

پیش دوستای قدیمش

نتونست طاقت بیاره

نتونست بگذره از من

از تو، از خونه ، از این زن

آخه ماها بچه هاشیم

بچه میشه پاره تن

بابا اومده به خونه

می دونم خیلی گرفتس

امشب از همه بریده

همه ی جاده ها بستس

بابا با دلم می خنده

میگه یکی تو یکی من

آخ بنازم زندگی رو

همه ی دردا شبیهن

بعد دعوا و جدایی

بابا اومده کنارم

میگه اینا همه حرف بود

فکر نکن دوست ندارم

         

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
سید مهدی پروانه جلیلی

سلام وقت بخیر شعر قشنگی بود. هیچ کس مثل پدر نمی شه. من نمی توانم برای پدر و عظمتش جمله ای بگم. ممنونم که سر زدی . باز هم بیا[گل][گل][گل][گل][گل][دست][دست][خداحافظ]

هوشنگ

الان این شعرو خیلی بهتر فهمیدم، با اینکه قبلا هم خونده بودمش[گل]