لاک برای اینکه غرور پشتم باشه

 

دلشوره گرفت دست هایم ناگهان!

------- فقط میرم ببینم چه خبره، حواسم هست -----

 

زمخت شدم و کرخت.... عین همیشه. و صدای خندانم ماسید!

س           ک            و             ت...................

 

رفتار من از آن من نبود.... پنهان شدم دوباره در غرورم تا نفهمی.... شاید!

من ارزش آدم ها را در دلم حفظ می کنم تا زبانم!

 

 راستی.... چقدر حق داریم برای دادن به خودمان؟

 و چقدر برای دادن به کسانیکه می گویند :     نکن!

 

**** همیشه یه چیزی قلقلکمون میده .... همون حس بزرگ شدنه....

**** همیشه یه چیزی تکونمون میده..... همون حس مهم بودن برای دیگرانه!

**** همیشه یه چیزی گیجمون میکنه.... پشت این کلماتی که میگه منظورش چیه؟

 

/ 25 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساعت بدون عقربه

فال قهوه ای که داستان نسل ما رو می خونه ! نه تلخ نه شیرین ! اون نمیخونه داره نظاره می کنه ! تا زمانش برسه اونوقت به یاد میاره از گویش فالش برای اونای که می خوان تعریف میکنه تا بدونن این نسل از برای چه بود !

ساعت بدون عقربه

آره همه ی ما برای آروم گرفتن اون دلشوره فقط میریم ببینیم چه خبره ! بزار خنده ها از ترس به صورت ما بچسبن ! بهتره ارزش آدم ها رو به زبون بیاری تا ... اونا هم بفهمن ارزشی در درونشون هست ! اون قلقلک ها اون تکون ها اون گیج شدن ها ! جاده ی زندگی پیچ و خم زیاد داره ! بی مقصد بری تلف میشی !

محمد(سلام بر زندگی)

دلم میخواست که در آن شب کنار بسترت بودم سرشک غصه هایت را زچشمت پاک میکردم دلم میخواست غمهای درونت را به تند باد بهاری میسپردم یا که می بردم به تابوتی و در شنزار سوزان کویری خاک میکردم دلم میخواست فریاد جگرسوز ترا در کائنات پژواک میکردم دلم میخواست فغانی میکشیدم آی!!!! دل من هم زداغ مادری فرسوده میگیرد ز نسلی اینچنین خاموش و بس بیهوده میگیرد ازآن گلهای پر امید که پرپر شد چنین بیهوده میگیرد بدان.... آن کو دلی پر خون اما خنده بر لبهای خود دارد چو شمعی نور میتابد ولی آهسته میمیرد اگر شهر سکوت تو چنین خاموش و بی رنگ است اکر در سینه یاران تو خروارها سنگ است اگر از نامرادیها دلت تنگ است بدان در این دیار دور در این بیگانه خاک رنگی و پرنور دل من با تو یکرنگ است خسرو نکونام[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

چه پنهان است درون قطره ای اشک ؟ صدای من، صدای ناله های من درون اشک، من پنهان بسی بغض کهن دارم و با هر قطره ای صدها سخن دارم بدان! هر قطرۀ اشکی کتابی از شکایتهاست فرو ریزد ز هر چشمی که دریای حکایتهاست چه پنهان است درون قطره ای اشک؟؟؟ خسرو نکونام[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

سلام نیستای مهربان شب بخیر مرسی از محبتتون اینروزها سرشاری از احساس و زیبا می نگاری شاد زی[لبخند]

محمد(سلام بر زندگی)

با خرد ، به سرچشمه پاکی بیاندیش . آدمی گاهی مبدا را اشتباه می گیرد ، برسان زمانی که رودها را سر چشمه دریاها می نامد ، حال آنکه ابرها از دریاها برمی خیزند و رودها و چشمه ها را لبریز می کنند . ارد بزرگ

ساناز

سلا خانومی... اره اون 3تا اخریو کاملا قبول دارم...[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

می کشم حسرت آن روز که دریای خیال سوي ساحل بکشد زورق بشکسته ی من یا که روزی برسد تا که اجل با ترحّم بکُند لمس تن خسته ی من تا که این خاک فرومایه ی پست عاجز آید نکند ریشه دگر هسته ی من خسرو نکونام[گل] سلام نیستا خانم صبحتون بخیر مهربون[لبخند]

ghoghnoos

سلام نیستا جونم خوبی خانومی؟ ببخشید با وجودی که دیر رسیدم ولی همه پستهای نخونده رو خوندم مثل همیشه زییا نوشتی و زیبا احساست رو بیان کردی [ماچ][گل]