طلايه هاي ناز

جاده هاي سربلند آفتاب را نظاره كن.چه زيباست واژه رستگاري اگر در حضور تو يك شاخه برويد،يك برگ جوانه زند و يك گل بشكفد در آستانه صداقت.

اي حرمت سبز خانگي! بنگر بر بازوان فرسوده ام. بنگر بر چشمان بيتابم.

دمي  نظاره كن.آري!من همان سايه محو روزگارم كه بر آفتاب بنشسته ام و رشته هاي طلا مي بافم تا سرپوشي باشد براي سبز برگ زندگي. بنگر!آرام  آمده ام.آرام مي گذرم.آرام مي نگرم بر طلايه هاي ناز باغ.

بيا و وحدت دستانم را پاسخگو باش.مي توانيم در نهايت سبزترين واژه را از آن خود سازيم.

نه. بر من نياويز!خود باش و استقامت خود را بستاي. با من بمان اما يگانگي خود را ازياد نبر.بر خواسته هايم اندكي تاب آورآنچنانكه من بر خواسته هايت ارج مي نهم. و اگر خواستي مي تواني به دشتهاي دور و آبيهاي بي كران سفر كني.اما...

مرا از ياد نبر.در چارچوب گل پوش دوردست اميد منتظر چشمانت هستم.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
پویان

سلام.مرسی که سر زدی:) حتما يه مطلب در مورد ضحاک می نويسم و خبرت می کنم:) موفق باشی:)

amirhesam

نوشته لطيفی بود......ولی خود بودن خيلی سخته !!!!

mohammad

سلام شرمنده که نتونستم اين چند وقته اينجا بيام پی سيم منفجر شده بود - نوشته هات تحت تاثير قرار ميده و خيلی خوب وقشنگ مينويسی پایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــنده باشي