بادبادک

 

کجایی برایم؟

چقدر دلواپسی برای لحظه های این دخترک!

دخترک بازیگوش تو لحظه هایش از آن باران است و خورشید...

سر به هواییش ناخواسته است... آخر میدانی؟ پر زدن پرنده را که می بیند فکر پرواز دیوانه اش می کند...

و تو آنجایی با نگاهی نگران که مبادا بار دیگر بال هایم بشکند و تو بغض کنی برایم.

شوق زندگی را در چشمانم می بینی و دویدن هایم را هراسان دنبال می کنی.

و من تنها  سرم را برمی گردانم و برایت دست تکان می دهم!

......... و تو بادبادک های مرا برایم نگاه داشته ای با آن دستان استوارت!

خوب می دانم گره های زندگیم را تاب نمی آوری و باز می کنی.

و من هنوز درگیر پازل دنیای خود هستم...

 

راستی... کوچکتر بودم اگر، بیشتر در آغوشت می گرفتم!

 

راستی... چقدر از خوشحالی من چشمانت می خندید!

 

راستی... بادبادک ایندفعه ی تو برای من ،‌ اشکم را درآورد...مثل همیشه!

 

 

چقدر نگاهم غرور دارد! آخر بزرگ شده ام...

چقدر سخاوت دارد چشمانت! آخر پدر هستی...

برایم بگو... آغوشی امن تر از تو خواهم یافت؟

 

/ 31 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

چقدر زببا مینویسی.[گل]

بزرگ فیلسوف کوچک

چه خوشگل شده اینجا...[قلب] راستش من نمی دونم داشتن پدر یعنی چی و چه حسی داره.... اما قطعا آغوشی امن تر از آغوش پدر نیست....

سپیده

کوچکتر بودم اگر ، بیشتر در آغوشت جای میگرفتم ... برایم آغوشی امن تر از تو نخواهد بود ... زیبا نوشتی عزیزم مثل همیشه نشد بیام اینجام و حظ نبرم از نوشته هات نیستای دوست داشتنی

علی

سلام کوچکتر هستی وقتی در آغوش پدرت هستی حتی اگر خودت پدر یا مادر باشی پس تا میتونی بچه گی کن تا وقتی که دیگه هیچوقت نتونی کوچک باشی "احساس همیشه هست ولی همیشه متفاوت تر از گذشته ،حال و آینده"

پریسا

سلام خوبی صبحت بخیر دوستم

ghoghnoos

متنت آرامش بخش بود نیستا جونم خدا بابا رو برات حفظ کنه[گل]

سوته دلان

پدر... این استواری بی مانند.. این آغوش فراخ... و سکوت بی بدلیل که در ورایش مدام در اندیشهء آسودگی جسم و روح پارهء تنش جولان می دهد...[گل]