تاوان سکه ای بی ارزش

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

روزی پسربچه ای در حین بازی با یک گلدان باارزش دستش درون آن گیر کرد و هر چقدر تلاش کرد نتوانست دستش را از  آن درآورد. پدرش هم به کمک او آمد و تلاشهای وی نیز

 

 بی اثر ماند. پدر گفت که انگشتانت را باز کن و آرام دستت را بیرون بیاور. ولی پسر در جواب گفت نمی توانم چرا که اگر این کار را بکنم ، سکه ای که درون مشتم است ، رها

 

می شود.

 

اکثر ما در زندگی روزمره شبیه این پسربچه هستیم. آنقدر درگیرحفظ  سکه بی بهای درون انگشتانمان هستیم که  نمی توانیم آزادی را بپذیریم. ای کاش این سکه ناقابل را رها سازیم و اجازه دهیم خداوند خود عنان زندگی ما را به دست گیرد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستانی از دکتر بیلی گراهام

 

مترجم: نیستا 

/ 2 نظر / 3 بازدید
بیتا سالک

[گل][گل][گل] خیلی زیبا و آموزنده بود. درود[دست][دست][دست]

اصغر اقا

بنام خدا نمی دانم چرا امروز سرتان خلوت بوده , زیاد برایتان نظر نگذاشته اند.