اطمینان

زورق خاموش شب می چرخید در فواره های جاویدان لحظه ها. من می دویدم. نه ‌،‌ به گمانم ابرها می دویدند. آخر باران می بارید و چاره ای جز دویدن نبود...لحظه به لحظه بیشتر خیس می شدم. لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما می کردم و جالب آنکه بیش از هر چیز نگران کتاب هایم بود: لغات نیمه خوانده شده روزانه! اما امان از استاد کتاب...نمی دانم چرا بعضی از آدم ها همواره سعی می کنند دیگران را مطیع خود سازند. غافل از اینکه اطاعت محض چیزی جز تنفر به ارمغان نخواهد آورد.

هیچگاه نخواسته ام کسی از عبارات تردید آمیز من اطاعت کند. چرا باید ذهن دیگری را از آن خود سازم؟

زورق خاموش شب می چرخید و من خیس باران در کنار خیابان با صدای بلند نام محل خودمان را بر زبان می آوردم تا ماشین های سواری در صورت امکان مرا نیز با خود همراه سازند. بالاخره سوار شدم. گویی ماشین در انحصار قطره ها درآمده بود. گویی روح باران به جادوی تکنولوژی رخنه کرده بود. باران می کاوید. فرو می رفت. می لغزید بر تمامی ذرات طبیعت.

 از ماشین که پیاده شدم پایم در گودال آب سر کوچه فرو رفت. عمیق نبود...همه چیز به تصورات من بستگی داشت. می توانست عمیق تر باشد. می توانست عصبانیت مرا برانگیزد. می توانست مرا از گودال ها منزجر سازد. لحظه ای مکث کردم: شاید باران باید در گودال های کوچک سکنی گزیند تا روزی مرا سیراب سازد. پایم در گودال فرو نرفت بلکه تنها قطرات بیشتری را احساس کردم. قطرات بیشتر یعنی اطمینان از تداوم زندگی...خدایا شکرت!

نیستا

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیچکس

آره برای همین نوشتم من و هیچکس ممنون که به وبلاگ سوت و کور من سر میزنی

ستاره تنهایی من

بهبهبهبهبهبه نازنین خانم . سلام خوبی ؟ میبینم که دیروز روز پر کاری داشتی [من نبودم] عوض کردن قالب مطالب احساسی بابا تو دیگه کی هستی . حالا دیگه شما زیرش میزنی که تو جمع کردن سفره کمکم کردی باشه ولی جارو دستیت اینجا جا مو نده امروز واست پستش می کنم[قهقهه]

هوشنگ

سلام فکر نمیکردم، این قدر بد گفته باشم، ولی بازم با تمام وجود معذرت میخوام، اینو علنی میگم

رضا (عشق من شبنم)

ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند بتن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را فروغ فرخزاد

خبر.......

استاد ایلیا (پیمان فتاحی) کیست و از چه می گوید؟ بعد از 12 سال، بخشی از سخنرانی های عمومی و بیوگرافی استاد ایلیا منتشر شد آموزش‏هاي عمومی ايليا «ميم» درباره حضور الهي، تجربه عشق الهی، احياء روح، انقلاب دروني، نور زنده، هدايت الهي و زندگي متعالي و همچنين آموزش روش‌هاي تفکر و مباحثي مانند علم موفقيت، ازدواج هماهنگ، تغذيه نوراني، کلام خلاق، روش‌ها و سبک‌هاي مبارزه باطني، روشهاي سخنراني و نويسندگي و تحقيق، نشانه شناسي در طبيعت، روشهاي درمان ديناميکي، تفسير و تحليل متن و روشهاي انسانشناسي است، اما عمده سخنراني‌هاي عمومي به مبحث معنويت الهي و معرفت باطني اختصاص داشته است. برای آشنایی بیشتر به کتب و فیلم ها و اخبار جمعیت ال یاسین مراجعه کنید و به دیگران نیز معرفی کنید. www.revayatgaran-iliya.blogfa.com www.entesharat-saay.blogfa.com www.yaasin-times.blogfa.com