تقدیر

خنده های بی صبرانه باد بر شانه های عابران می بارید که من سراسیمه به زانو های سرسخت تقدیر بر خوردم .

 اما نه ...انگار زانوان خودم بود که سرسختانه به تقدیر کشیده می شد.

 لحظه ای سکوت کردم و سایه های چشمانم را بر مرز بی انتهایش دوختم . او هم مرا می نگریست .و چقدر نزدیک به من قرار داشت که حرم نفسهایش پوست تنم را می سوزاند .

 ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد . محکم ایستادم و گفتم : " هی تو ! از نگاههای جسورانه ات نمی هراسم . من از تو قویترم . "

 خندید و گفت : " تو خود منی پس قوی باش ."

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
morteza mosavi

اين تقدير منه [تعجب] لطفا مي خوام add ات كنم [سوال] به هم فكريت احتياج دارم [بغل]

بانوی فانوس به دست

سلام خانمی . ممنون از تبریکت . جملات زیبایی نوشته ای. من عاشق اهنگ هتل کالیفرنیا هستم .مطالبت فوق العاده است . خوشحال می شوم با تبادل لینکی موافقت کنید

ساناز

چه نوشته زیبایی بود ممنون[گل]

هوشنگ

نون خشک سق زدنو تو ذهن تداعی میکنه[نیشخند] نان حقه منه [نیشخند] حالا چرا نون خشک سق میزدی؟ نان حق: نانی که حق خودته بخور دیگه إإإإإإإإإإإ[دست] در ضمن یه بخش ترجمه واسه نوشته هات بذار[نیشخند]

هوشنگ

ببین پیام ها رو بخون اکثرا فقط جمله آخرو متوجه شدن تو خود منی[گل][گل][گل]

حورا

چه عکس فوق العاده ای [لبخند] لینکت کردم [چشمک]

محسن

اگه احساست این بوده خیلی جالب اگر هر موقع به یک قفل بزرگ تو زندگی رسیدی سعی کن امید داشته باشی چون شاید جای اون قفل یه دیوار بلند جلوی راحت سبز میشد