شاید تقصیر منه

عصری بارون می یومد دیروز... هدفون موبایلمو گذاشتم تو گوشم و واسه خودم زیر بارون پیاده راه افتادم برم خونه. می خواستم دلم خنک شه از بوی بارون و خیسیش.

حس خوبی بود. با آهنگ هام می خوندم... باهاشون می رفتم ... و حس می کردم خودمو. یه جوری بی وزن شده بودم انگار. میشد راحت دوید. و هیچ صدایی نبود غیر از اون آهنگ هایی که می خواستم. میشد ماشین ها و هیاهو رو دید ولی من اونجا نبودم.

یاد زمان دانشجوییم افتادم که چقدر واسه خودم پیاده می رفتم و تنهایی حال می کردم. واسه خودم می خوندم و خیابون شریعتی رو  می اومدم پایین تا میرداماد تا شب با بابا برم خونه!

چقدر خودم بودم اون موقع! چقدر با خدام حرف می زدم تو راه!

دیروز حواسم نبود چقدر راه اومدم فقط یه دفعه دیدم نزدیکای خونم... از هدفونم ممنونم که تنهاییمو پر کرد و از بارون ممنونم که خیسم کرد! دلم تنگ شده بود واسه خیس شدن!

رسیدم خونه فقط دلم می خواست بخوابم.... انتظار اصلا قشنگ نیست....

شب  زنگ زد و گذشته مو به خاطرم آورد... و ازم خواست که برگردم! خدایا ازت نمی پرسم چرا! باشه. امشب که انقدر تنهام باید زنگ بزنه و دیوونه ترم کنه؟ 

خدا رو شکر که خونه همیشه پر از سر و صداست و هیچکس هق هق گریه های منو نفهمید.

فقط تونستم به دختر عموم بگم! و اون آرومم کنه مثل همیشه...

خدایا اعتراض نمی کنم ولی کمکم کن. دیگه تحملم داره تموم میشه.

 

در ضمن من از این شکلک های مسخره که بعضیا میذارن حالم بهم میخوره. می فهمین؟

اینجا رو دیگه زیاد دوست ندارم. با اینکه تنهاییمو پر می کنه ولی میخوام کم کم برم از اینجا.

 روزها می گذرند و من دلتنگم.... شاید تقصیر منه که روزهام اینجوری میگذره! شاید تقصیر من بود...

ما آدم ها زیادیم ولی واسه هم کمیم. خیلی کم!

 

/ 0 نظر / 4 بازدید