پرنده کوچیک من

پرنده کوچیک من

از هیچ کجا خبر نداشت

دلش گرفته بود ولی

از هیچ کسی گله نداشت

پرنده کوچیک من

همدم من بود همیشه

تا گریه می کردم می گفت

ایشالا که درست میشه

شبها که بی خواب می شدم

قصه دنیا رو می خوند

خوابم می برد اما تا صبح

سر روی شونه هاش می موند

پرنده کوچیک من

توی دلش یه دریا داشت

قاطی آدمای بد

خیلی امید به فردا داشت

نمی دونم چطور بگم

چقدر اونو دوسش دارم

واسه گله از روزگار

سر روی شونش می ذارم

/ 1 نظر / 3 بازدید
اشكان

مرسی [گل] کاش منم یکی از این گنجشکا داشتم [ناراحت] چون منم راقعا دلم از این روزگارو آدماش دلم پره اما میریزم تو خودم[گل] قدر پرندتو بدون چون 100000تای آدمای این دوره زمونه دلش پاک تره و با معرف تر[گل]