چه زشتیم

 

نمی تونن انگاری ماهو ببینن تو خوشی

ابرای سیاه بی حقیقت این روزگار

از ترانه های جورواجور بچگی هامون

تنها چوپان دروغگو شده این بار یادگار

نتونستن بذارن بچه ها آب بازی کنن

توی خونه های خاکی، کمی نقاشی کنن

انگاری هدر می رفت وقت کم بزرگ شدن

توی نوجوونی این به اون می گفت نه تو نه من

زنگ ورزش انگاری حال و هوای خوب نبود

یکی می خوابید و اون یکی همش بلد نبود

نمیشه خانم معلم با ماها بازی کنه؟

نمیشه خورشید خانم بیاد پایین کاری کنه؟

رسم زندگی نوشتن تو تموم دفترا

بردن از یاد ماها آرزوی بچگی ها

خندیدیم یهو زدن تو ذوقمون

گفتن این مسخره بازیها نمیاد بهمون

گریه می کردیم و اشکامون رو گونه سر می خورد

انگاری صدای باد زود با خودش ما رو می برد...

نمی شد دیگه ندید، نمی شد رو تن گل خط نکشید

ما دیگه بچه نبودیم، اما دستمون به چوپون نرسید

رفتیم از حنجره بالا، روی خونه ها نوشتیم

تازه فهمیدیم که ای وای، زندگی اینه؟ چه زشتیم!

بچه ی تازه رسیده پاشو کرده بود تو یک کفش

نمی خواست که خواب بمونه، مثل روح سرد یک نعش

تازه واژه ها رو می دید رو تن سرخ زمستون

سرما ترسیده بود از ما، شده بود عین یه مشت خون

نمی شد دیگه ندید، نمی شد رو تن گل خط نکشید

ما دیگه بچه نبودیم اما دستمون به چوپون نرسید

نیستا

 

/ 34 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام عزیز چرا چیزی ننوشتی حالت خوبه یا وقتشو نداری نگران حال شما شدیم اگر تونستی به وبلاگ من سر بزن[سوال][گل]

امین

براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم...

علی

سلام کجایی پس ؟[چشمک]

علی

راستی بابت ترجمه ناتالی ممنونم [گل] تو حکایت هم قرار دادم اگه اشکال نداره اسم مترجم و وبلاگ مترجم و نوشتم

مهـــــــــران

سلام دوست گلم کجایی که به این کهنه درخت یه سر نمی زنی؟ من منتظرتم. بیا...

سلام نازنین جان .ببخشید زیاد نمیام نت .خوشحالم از اینکه هنوز به یادم هستی[گل]

راستی خیلی نوشته هاتو دوست دارم خیلی قشنگن [گل]

اشکان

راستی اسممو نوشتم اشکانم[نیشخند]

هوشنگ

سلام کجاییییییییییییییییییییییییی؟[گل]